شنبه ۵ سپتامبر ۲۰۰۹

همه انسانها بالاخره یک روز در راه راست خواهند شد......
و آن روز است که من مثل سگ به ریش همه ی آنها خواهم خندید!!!



پ.ن. : از همین لحظه حمله ی خود را به هرگونه ایدئولوژی آغاز می کنم البته از نوع غیر بشری اش به اصطلاح، هرگونه اختلاط ایدلوژی با زندگی بشری. (نیچه هم از همین جاها شروع کرد!!)

جمعه ۲۸ اوت ۲۰۰۹

بی‌خوابي

مرد زود به رخت‌خواب مي‌رود اما خوابش نمي‌برد. غلت مي‌زند. ملحفه‌ها را مي‌اندازد. سيگاري روشن مي‌كند. كمي ‌مطالعه مي‌كند. دوباره چراغ را خاموش مي‌كند. اما باز نمي‌تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند مي‌شود. در خانه‌ي دوست و همسايه‌اش را مي‌زند و پيش او درد دل مي‌كند و به او مي‌گويد كه خوابش نمي‌برد. از او راهنمايي مي‌خواهد. دوستش پيشنهاد مي‌كند كه قدمي ‌بزند. شايد خسته شود. بعد بايد فنجاني جوشانده‌ي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند. همه‌ي اين كارها را مي‌كند، اما باز خوابش نمي‌برد. بلند مي‌شود اين بار به سراغ پزشك مي‌رود. پزشك هم طبق معمول حرف‌هايي مي‌زند و مرد باز هم نمي‌تواند بخوابد. ساعت شش صبح رولوري را پر مي‌كند و مغز خود را مي‌پكاند. مرد مرده است، اما هنوز خوابش نمي‌برد. بی‌خوابي خيلي بدپيله است.
ويرخيليو پيني يرا

پ.ن. : کلا گند خورد تو تابستونمون، یکی دو ماهی بود اینجاها نیومده بودم.
پ.ن. : فعلا همه چی خوبه!!!

پنجشنبه ۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

in a violent place we can call our country
is a mixed up man
and i guess thats me.
the sun's in the sky
but the storm never seems to end.

its a place of sorrow but we call it a home.
and the darkest thoughts
yeah, i guess they're my own
there's wealth in the bank
but there's nothing to show inside.

its cloudy now (x3)
its getting cloudy now

in a special place
that i call my life
the father was cruel and he lost his wife
but i don't see either
cause i live across the street

its a beautiful thing
when it starts to rain
a man who drinks just to drown the pain
and i can't stop from dreaming
there's something else.

its cloudy now (x3)
its getting cloudy now..

we are a f*cked up generation
it's cloudy now
a f*cked up generation
it's cloudy now
we gotta get out of here
it's cloudy now
a f*cked up generation
it's cloudy now ...

Blackfield - Cloudy now

دوشنبه ۲۲ ژوئن ۲۰۰۹

در روایت امده است که، روزی شیخ ما را به زندان افکندند،
هم بندی از او پرسید:"فلانِ بچه ی مردم گذاشته ای که به زندانت افکندند؟"
گفت:"نه"
پرسید:"پس فلانِ بزرگسال گذاشته ای؟"
پاسخ داد:"نه جانِ من، جرم من سیاسی است!"
هم بند وی گفت:"خوب از اول می گفتی که فلان مسئولین گذاشته ای!"

پ.ن. : از الان گفته باشم اگه پس فردا مارو گرفتن دیگه نپرسید چی شده!
پ.ن. : دیگه خسته شدم دلم می خواد فردا که پاشدم همه چی تموم شده باشه!

چهارشنبه ۳ ژوئن ۲۰۰۹

Same Sheet

اهمیتی ندارد! اینهم مثل بقیه چیزها ، نه می توانم تحمل کنم نه کاری از دستم ساخته است.

I'm a Dead Man

دوباره داره حالم از همه چی بهم می خوره!
ایندفعه هم مثل همیشه نه دلیلی، نه محرکی!
حالم از حرف زدن داره بهم می خوره، هر چی بیشتر از خودم حرف می زنم بیشتر از خودم حالم بهم می خوره.
کلا از اینکه مجبورم حرف بزنم دیگه داره حالم بهم می خوره.
از توهم اینکه بقیه از حرف زدنم حالشون بهم می خوره از توهم اینکه بقیه از حضورم اذیت می شن دیگه خسته شدم.
از اینکه قبل از حرف زدنم نمی فهمم چی می خوام بگم، از اینکه تو چشم هر کسی می خونم که هر بار که نگام می کنه می گه حالش ازم بهم می خوره.
چرا نمیفهمید، به خدا نمی خوام دیگه چیزی بگم چون هر بار حرف زدم ریییییدم!
دلم می خواد یه هدفون گنده بزارم تو گوشم نه چیزی بشنوم نه چیزی بگم، فقط خیره شم به جلو پامو راه برم فقط آهنگ گوش کنم!
ااااااااااااااااااااااااه، چرا هیچکی نمیفهمه منم حالم از بقیه بهم می خوره وقتی شروع به حرف زدن می کنن.
چرا هیچکی نمیفهمه من تو چشاش می خونم که حالش ازم بهم می خوره.
چرا کسی نمیفهمه من دارم می ترکم از اینهمه کثافت، چرا کسی درک نمی کنه که کثافت هم یه رابطه ی دوطرف ست چرا همه چی باید طرف من باشه.
دیگه حتی از اینکه ادای آدمای "حال بد" رو دربیارم هم حالم بهم می خوره چون حتی حالم اونقدر بد نیست که بتونم به حاله خودم هم گریه کنم!

به زودی پاکش می کنم وقتی حالم بهتر شد!!!

جمعه ۸ مهٔ ۲۰۰۹

اگر خدا را بکشید، باید قلمرو آن معبد را هم که به آن تکیه می کردید ترک کنید!

سه‌شنبه ۷ آوریل ۲۰۰۹

از یک جدل!

الف :" دوست عزیز شما خیلی خشن سخن می گویید!"
ب :" من، چنین انکار می کنم، دیگر در این باره سخنی نگوییم!"

آدمی از زندگی در محیطی می پرهیزد که نه می تواند در آن چنانچه می شاید خموشی گزیند، و نه والایی خود را ابراز دارد، چنانکه شکوه ها، نیازمندیها و تمامی تاریخچه ی اضطرارهایمان ابراز ناکرده باقی می مانند. در این اثنا از خود و از محیط ناخشنود می شود، آری ملول می شود از اینکه همواره خود را شکوه گر احساس کند، از ضرورتی نیز که به شکوه کردن وامی داردش!
آنجا می باید زیست که آدمی آزرمگین از سخن گفتن از خود است و به آن نیازی ندارد.
اما کیست که به چیزهایی از این دست اندیشه کند، به گزینشی از اینها!

دوشنبه ۲۳ مارس ۲۰۰۹

پسرک!


پسرک کوله بارشو بسته بود و روی تخت دراز کشیده بود و داشت از تو پنجره بیرون رو نگا می کرد، بدجوری دلش گرفته بود مثل هوای بیرون، ابریِ ابری ولی اونم مثل ابرا هر کاری می کرد نمی تونست خودشو خالی کنه.
پسرک حتی دیگه نمی تونست گریه کنه.
داشت به این فکر می کرد که شاید اونم مثل ابرا یهو جرقه بزنه و بعدش بووووووووووووم!!! دیگه حتی اینم براش مهم نبود.
می خواس بره سفر فقط برا اینکه اینجا نمونده باشه.
دیگه چشماشو بسته بود و داشت تو خیالاتِ خودش دست و پا می زد، دیگه حتی براش مهم نبود که قراره فردا راهی بشه، اینم یه اتفاق بود براش مثل همه ی زندگیش. همش یه اتفاق بود!
اتفاق هایی که باید فراموششون کنه، باید به اتفاق های دیگه ای که قراره براش بیفته فک کنه.
ولی پسرک دیگه دلش نمی خواست زندگیش اتفاقی پیش بره و بعدش همش بشینه بهشون فکر کنه! اتفاق بعدِ اتفاق!
پسرک دیگه خسته شده بود از اینهمه اتفاق. دیگه نمی تونست هی منتظر اتفاق ها باشه تا شاید این آخریش باشه.
دیگه غرق شدن تو رویاهاش هم هیچ دردی رو ازش دوا نمی کرد، رویاهاش اونقدر تلخ شده بودن که دیگه غرق شدن توشون هم ترسناک بود براش. تلخ تر از تمام کابوس های شبانش!
پسرک گوشه ی چشمشو یواشکی باز کرد، زیر چشمی به پنجره نگاهی انداخت، ابرا دیگه رفته بودن باد همشونو برده بود با خودش ولی پسرک هنوز دلش می خواست خون گریه کنه.
شاید اونم باید منتظر یکی از همین بادا باشه که فعلن ابرا رو با خودش ببره ...

... و شاید باد همه چیز را با خودش ببرد!!!

پسرک هنوزم دلش می خواد گریه کنه اونقدر که دیگه هیچ ابری تو آسمون باقی نمونه!